حكيم زجاجى

502

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

جوان‌بخت طاهر يل پاك‌زاد * از آن‌جاى [ سر ] سوى واسط نهاد . . . او را پدر * ز نسل مغيره بد آن شير نر از آن جايگه كرد راى گريز * بترسيد از طاهر پرستيز نهان از دليران خود اسب خواست * ركابى به دو گفت فرمان توراست 320 . . . رزم اى امير * يكى اسب دارم چو چرخ اثير بيارم برت كان فرس هست راست * به دو بر توان كار خود كرد راست اگر رفت خواهى تو اندر گريز * دونده بيارم يكى اسب تيز . . . ديدار زود * كه طاهر برآرد ز ما تيره‌دود ز طاهر گريزان شدن نيست عار * بگفت اين [ و ] شد نام‌برده سوار 325 برون رفت و واسط به طاهر بماند * فرس را چو ابر بهارى براند به واسط درون رفت [ طاهر ] بكام * در آن بوم و برزن برآورد نام وز آنجا به شهر « 1 » مداين كشيد * وز آن بوم و برزن خزاين كشيد در آن بوم‌وبر برمكى بد امير * بياراست لشكر پى داروگير برآويخت با طاهر نامدار * گريزان شد آن لشكر كامكار 330 بشد برمكى نيز اندر گريز * بياراست از آن پِيِش پرستيز چو بگرفت طاهر مر اين [ را ] به زور * در آن شهر شد همچو تابنده نور . . . آهنگ بغداد كرد * بر . . . امين فرستاد مرد ورا گفت من آمدم كامكار * گرفتم به مردى سراسر ديار ازاين‌روى من كردم آهنگ شهر * سپاهى است با من به كين و به قهر 335 . . . سرافراز زآن بود راى * از اين بيش در حد حلو [ ان ] مپاى چو پيغام بشنيد فرزانه‌مرد * ز حلوان به بغداد شد همچو گرد به حد جلولا شد از گرد راه * فرود آوريد اندر آنجا سپاه . . . * چو بشنيد زآن فتنه و داروگير ز كار امينش دل‌آزرده بود * كه او زآن نشان كارها كرده بود 340 دريده بُد او خط عهد پدر * از اين‌جا درآمد دلاور به سر

--> ( 1 ) شهرى